تبلیغات
Shell - یه داستان جالب

بوووووووووووووووووووووق !
- مستقیم ؟
- کجا حاج خانوم ؟
- مستقیم میدون ولی عصر !
- بیا بالا ...

یه خانوم چادری با پسرش سوار میشن ...
میشینن عقب ... یه خانوم هم میشینه پهلوشون ... دوتا آقا هم رو صندلی جلو ...

- مامان من بستنی میخوام ...
- پسرم من که ۱ ساعت پیش برات بستنی خریدم ....
- نه خیرم ! من بسسستنی میخوام !!!
- عزیزم بهونه نگیر الان میریم خونه ....
- مامان اگه برام بستنی نخری رفتیم خونه به بابا میگم دیشب چی کار کردی !
- پسرم بزار پیاده شدیم برات بستنی میخرم ...
- نه من الان بستنی میخوام !!!
- آخه الان که نمیشه یه کمی صبر کن ...
- من الان الان میخوام ! ااااار اااااااار !
- حالا که اینجور شد اصلا نمیخرم ....
- باشه منم به بابا میگم دیشب جلوی مهمونا گوزیدی !

یه دفه همه با هم بر میگردن و این زن بدبختو نگاه میکنن و میخندن ...
زن بیچاره هم از شدت خجالت شیش تا رنگ عوض میکنه و به راننده میگه نگه دارین ...
ماشین هنوز واینستاده بود که خانوم دست بچشو میگیره و میخواد از ماشین پیاده شه که
یه موتوری میاد میزنه در عقب ماشینو میکنه ....

راننده هم شاکی پیاده میشه وسط خیابون داد میزنه :

- آخه خواهر من ! منم میگوزم ! شمام میگوزی ! همه میگوزن ! این دلیل نمیشه که شما برینی به ماشین من ....




موضوعات مرتبط : مطالب طنز،


تاریخ : پنجشنبه 6 تیر 1392 | 03:13 ق.ظ | نویسنده : Sadaf | نظرات